X
تبلیغات
نی‌نی هانی

نی‌نی هانی

یادداشت هایی برای نینیه آینده

وبلاگ جدید

چون عکس گذاشتن اینجا خیلی‌ سخت بود ، یک وبلاگ دیگه درست کردم ، اگر دوست داشتین اینجا سر بزنین

www.nika-asali.niniweblog.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 15:12  توسط پرنیان  | 

بلاگفا بهتره برای خاطرات دخترم

میخواستم تو نی‌ نی‌ وبلاگ برای نیکا مطلب بنویسم بعد تصمیم گرفتم که همینجا ادامهٔ مطالب گذشته ( خاطرات ناباروری ) بنویسم ، شاید نی‌ نی‌ عسلی بعدها دوست داشته باش که اون مطالب رو هم بخونه

پس همینجا مینویسم بارات دختر نازم ، نیکای شیرینه من

           تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 14:24  توسط پرنیان  | 

بعد از ۶ ماه

 

بعد از ۶ ماه دارم اینجا مینویسم ، دلم تنگ شده بود برای نوشتن ، دوستام ، قر زدن گله کردن از دنیا و .... خلاصه باز اومدم ، این دفعه مادر شدم و اومدم

قبل از هر چیز از همهٔ دوستان ناذانین ممنونم برای اینکه سر زدن اینجا و پیغام گذاشتن ، یک دنیا ممنونم ، چقدر همتون ماهین ، بوس بوس

نمیدونم از کجا شروع کنم ، از اینکه دختر گلم ۳۸ روز زود به دنیا آمد یآا از دنیای مادر شدن ،

من مادر شدم

یه مادر که کارش از بقیه مادرها بیشتر بود ، خیلی‌ بیشتر ،

راستی‌ اسم دخترم رو گذاشتم (( نیکا )) نیکا سادات تو شناسنامه ، نوک hana جون تو این اسم رو پیشنهاد کردی و من و شوشو عاشقش شدیم ، مرسی‌ نازنینم

نیکای ما زود به دنیا آمد ،و برای مامانش از زایمان و بیمارستان صارم خاطرهٔ چندان خوبی‌ نذاشت ، ۳ ماه اول خیلی‌ سخت گذشت ، خیلی‌ خیلی‌ ، نیکا و وزن ۲۷۰۰ به دنیا آمد و قد ۴۷ ، خوب خیلی‌ زود دنیا اومد چیزیکه انتظارش رو نداشتم ، و وظیفهٔ من بود که این زود اومدنش رو جبران کنم ، وای ، نیکا فقط شیره مادر خورد و میخوره ، شیره خشک اصلا معنی نداره باراش ، ۳ ماه اول کولیک هم داشت که دیگه واقعا پیرم کرد ،خوبه خانوادم حمایت کردن و می‌کنن وگرنه که مرده بودم تاا حالا ،

به هر حال مادری کردن سخته ، نیکا عسلی ۱۰ دی‌ ماه ۶ ماهش تموم شد ، و دیروز متوجه شدم که یکی‌ از دندونهاش داره در میاد ، دخترم داره خانم می‌شه ، برای نیکا وبلاگ درست کردم که دارم مطالبش رو مینویسم کم کم اگر وقت کنم ،

بعد از ۶ ماه دارم اینجا مینویسم ، دلم تنگ شده بود برای نوشتن ، دوستام ، قر زدن گله کردن از دنیا و .... خلاصه باز اومدم ، این دفعه مادر شدم و اومدم

قبل از هر چیز از همهٔ دوستان ناذانین ممنونم برای اینکه سر زدن اینجا و پیغام گذاشتن ، یک دنیا ممنونم ، چقدر همتون ماهین ، بوس بوس

نمیدونم از کجا شروع کنم ، از اینکه دختر گلم ۳۸ روز زود به دنیا آمد یآا از دنیای مادر شدن ،

من مادر شدم

یه مادر که کارش از بقیه مادرها بیشتر بود ، خیلی‌ بیشتر ،

راستی‌ اسم دخترم رو گذاشتم (( نیکا )) نیکا سادات تو شناسنامه ، نوک hana جون تو این اسم رو پیشنهاد کردی و من و شوشو عاشقش شدیم ، مرسی‌ نازنینم

نیکای ما زود به دنیا آمد ،و برای مامانش از زایمان و بیمارستان صارم خاطرهٔ چندان خوبی‌ نذاشت ، ۳ ماه اول خیلی‌ سخت گذشت ، خیلی‌ خیلی‌ ، نیکا و وزن ۲۷۰۰ به دنیا آمد و قد ۴۷ ، خوب خیلی‌ زود دنیا اومد چیزیکه انتظارش رو نداشتم ، و وظیفهٔ من بود که این زود اومدنش رو جبران کنم ، وای ، نیکا فقط شیره مادر خورد و میخوره ، شیره خشک اصلا معنی نداره باراش ، ۳ ماه اول کولیک هم داشت که دیگه واقعا پیرم کرد ،خوبه خانوادم حمایت کردن و می‌کنن وگرنه که مرده بودم تاا حالا ،

به هر حال مادری کردن سخته ، نیکا عسلی ۱۰ دی‌ ماه ۶ ماهش تموم شد ، و دیروز متوجه شدم که یکی‌ از دندونهاش داره در میاد ، دخترم داره خانم می‌شه ، برای نیکا وبلاگ درست کردم که دارم مطالبش رو مینویسم کم کم اگر وقت کنم ،

 

سعی‌ می‌کنم بیشتر اینجا بیام و از خاطرات نیکا عسلی بنویسم که خودش یک کتابه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 12:48  توسط پرنیان  | 

همراه و یار من

الان ۳۳ هفته و ۴ روزمه ، ۴ شنبه که وقت دکتر هم دارم ۸ ماهم تموم میشه ،ای خدای بزرگ ممنون که تاا حالا رو به سلامتی گذروندم ، خدای بزرگ کمکم کن این چند هفته رو هم به خوبی‌ بگذرونم و تنها آرزوم داشتن یه نی‌ نی سالمه ،

این روزها که دیگه بارداری داره اون روی خوشگلش رو نشون میده شوشو همراه و یار منه مثل همیشه ،شبها که نمیتونم بخوابم با من بیدار میشه و روزها که از سر کار میاد همهٔ کارهای خونرو میکنه ، ازش ممنونم ، و هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر شوشو عوض بشه ، کسیکه از بچه متنفر بود و سالها نمیذاشت حتا اسم بچه‌رو بیاریم حالا اینقدر بابا شده ، خدایا حکمتت رو شکر ، خدای بزرگ هزاران بار شکرت‌

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 19:7  توسط پرنیان  | 

۲۵ خرداد ، سالگرد ازدواج

 

۲۵ خرداد سالگرد ازدواج منو شوشو بود ، ۱۰ سال گذشت ، با تمام پستی و بلندیهاش گذشت ، ولی‌ خوب بود ، اگر باز هم دنیا میومدم شوشو رو انتخاب می‌کردم ، دیگه بعد از ۱۰ سال کسی سالگردمون رو یادش نبود ، ولی‌ من و شوشو مگه میتونیم فراموش کنیم ، امسال نی‌ نی‌ هم تو جشن ما شریک بود ،

دقیقا ۲۵ خرداد وقت از دکتر داشتم تو بیمارستان صارم ، از خانم دکتر کرم نیا ، دکتر خوبی‌ بود خوشم اومد ازش ، از این به بعد باید هر دوو هفته یکبار برم پیشش تاااا زمان زایمان ، همون روز سونو هم دادم که دکتر گفت خدارا شکر همه چیز خوبه فقط یک مقدار مایع امینیوتیک زیاده ، حداکثر طبیعی بود که خواهرم گفت باید استراحت کنی‌ بیشتر ،

دیگه سنگین شدم و حتا کارهای روزمره رو هم به سختی انجام میدم ، الان ۳۲ هفته  و  ۳ روزمه  و امروز هم واکسن کزاز زدم ، نی‌ نی‌ هم بد نیست ، تکونهاش خوبه مخصوصاً شبها ، الان دیگه سر عسلی رفته پائین و با پاهای گی‌‌ گیلیش حسابی‌ حالا مامانش رو جا میاره

خدایا ممنونم که کمکم کردی این ۳۲ هفته رو به سلامت بگذرونم ، خدایا ممنونم که نی‌ نی‌ تاااا اینجا سالمه ، خدایا مرسی‌ از اینکه شوشو کنارم هست ، خدایا مرسی‌ که خانوادم صحیح و سالم کنارم هستن ، خدایا برای همهٔ نعمتهات ۱۰۰۰ بار شکر

خدای بزرگ ، کمکم کن این زمان باقی‌ مونده رو به سلامت طی‌ کنم ، خدایا یه نی‌ نی سالم و ساله بهم بده ،خدایا من و شوشو رو کمک کن که بتونیم پدر و مادر خوبی‌ باشیم .

باز هم شکرت‌

       تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 14:18  توسط پرنیان  | 

روز مادر

 

باورم نمیشه ، من هم دارم مادر میشم ، یعنی‌ امروز هم روز منه ؟ خدایا خواب نیست ؟!!!خدایا شکرت‌ . امیدوارم تمام کسانیکه دوست داران مامان بشن این اتفاق به زودی باراشون میوفته ،

دیروز از صبح رفتم خونه مامان اینها برای تبریک گفتن و دست بوسی ، پیرهنی که برای مامانی خریده بودم باراش گشاد بود ، خیلی‌ ناراحت شدم ولی‌ مامانی نزاشت عوضش کنم و گفت خودم درستش می‌کنم ، برای خواهرم هم یه کادوی کوچولو گرفتم ، این چند وقت آنقدر زحمتش دادم که اینجوری جبران نمیشه ، عصر هم رفتیم خونه مامان شوشو .

کسی‌ زیاد تبریک خاص نگفت روز مادر رو به من ولی‌ من ۱۰۰۰ بار به خودم تبریک گفتم ، شاید چون هنوز نی‌ نی‌ به دنیا نیومده کسی‌ منو به رسمیت مادر بودن نمیشناسه . ولی‌ یه تبریک خیلی‌ به دلم نشست اون هم تبریک نوک حنا جونم بود ، وای چقدر مزه داد نوک حنا جون ، مرسی‌ عزیزم ، انشاالله سال آینده خودم بهت تبریک میگم روز مادر رو . نمیدونم چرا تو وبلاگت نمیتونم پیغام بذارم ، هرچی‌ سعی‌ می‌کنم نمیشه ، امیدوارم این پست رو بخونی‌ .

شنبه با شوشو رفتیم تهران پیش خانوم دکتر قأئم مقامی .واایییی از مسیر ، پوستم کنده شد ، هم گرم بود ، هم دور و توی طرح ترافیک بود ، مطبش روبروی بیمارستان مهر ، دکتر خیلی‌ خوبی‌ بود فقط یه ذره زیادی ساکت بود ، کلامی‌ حرف نمی‌زد ،اگر راهش نزدیک بود پیشش میرفتم ، ولی‌ راهش خیلی‌ ناجور بود . خلاصه من که تحت نظر خواهرم هستم و همهٔ ازمایشها و سونوهم رو دادم ترجیح میدم برم صارم ، دیروز از دکتر کرم نیا وقت گرفتم برای ۲۵ خرداد ،امیدوارم دکتر خوبی‌ باشه ، تعریفش رو که خیلی‌ شنیدم ،

این مدت اضافه وزنم زیاد بوده یه کم ، و یه ذره هم نوسان فشار دارم ، که دکتر گفت اگر اینها رو بتونی‌ کنترل کنی‌ تاااا آخرش مشکلی‌ نخواهی داشت و این فشار هنوز تبدیل به مسمومیت بارداری نشده ،  فشارم اگر ثابت میبود خیلی‌ خوب میشد ، سنّ و سال دیگه نمیشه کاریش کرد !!!!!!!!!!!!!!!

خدایا کمکم کن این مدت باقیمونده رو به سلامت طی‌ کنم .

      تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 0:4  توسط پرنیان  | 

۲۸ هفتگی و نگرانیها و شیرینیهای خاصش

 

  ۲۸ هفته شد ، زود گذشت ، باورم نمیشه ،هفتهٔ پیش ۲ شنبه رفتم سونو ، خدارو ۱۰۰۰ بار شکر که همه چیز خوب بود ظاهراً ،سونوگرفیست ( دکتر صبوری ) هم چون آشنا بود حسابی‌ دقیق شد و گفت که همه چیز خوبه ، نگران مقدار مایع امینیوتیک بودم که گفت نرمال نه کم و نه زیاد ، مطمئن هم شدم که نی‌ نی‌ عسلی دختره ، دیگه با خیال راحتتر می‌تونم خریدهاش رو بکنم ، تااا حالا نمیذاشتم مامان  بابا خریدهاش رو بکنن می‌گفتم یهوی دیدین پسر بود حالا هم که مطمئن شدم دختر تشریف داران  خودم ناا و توان خرید رفتن با مامانی رو ندارم ، دخترکم هنوز سرویس خواب نداره ، فقط لباس داره ، البته خاله آاش یه عالمه چیزهای خوشگل باراش خریده بود که جمعه آورد ، ولی‌ این مامان تنبلش هنوز کارهاش رو نکرده

یک شنبه رفتم ازمایشهای تکمیلی ۲۸ هفتگی رو دادم ، نگران آزمایش قندم هستم خیلی‌ ، آخه ماها ژنتیک دیابت رو داریم ، دلم شور میزانه . خدا که تااا حالاش رو بهم کمک کرده امیدوارم باقیش رو هم کمکم کنه به سلامت سپری کنم ، و این نی‌ نی‌ خانوم سلامت به دنیا بیاد ، تیروئید هم تحت کنترله ، نمک هم که تو خونه تعطیله که مبادا فشارم بره بالا ، دلم لاک زده واسه چیپس و پفک و کلا تنقلات شور ولی‌ .....  تپش قلبم زیاده یه کم که نمیدونم چیکارش کنم ، گاهی‌ خیلی‌ خوبم ولی‌ گاهی‌ واقعا اذیتم میکنه ، کاش یه دارمان غیر از داروهای شیمیأی داشت .

خلاصه این دره پره از شادی و نگرانی‌ ،یک لحظه از شادی آدم می‌خواد پرواز کنه ، یک لحظه از نگرانی‌ میخواد بمیره ، تجربه کردنش شاید برای تکامل لازم باشه ، امیدوارم همهٔ اونهأی که نی‌ نی‌ دوست داران تجربش کنن ،

ای خدای بزرگ چشم امیدم به توست ، مثل همیشه کنارم باش .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 1:8  توسط پرنیان  | 

شیطنتهای شیرین

با آرزوی اینکه همه یه روز این شیتنتهارو تجربه کنن مطلبم رو شروع می‌کنم

این دختر عسلی ما بعضی‌ وقتها بدجور شیطون میشه و اون لحظات قشنگترین  لحظات زندگی‌ منه ، حرکتهاش تو دلم منو مطمئن میکنه که هست ،

این هفتهٔ گذشته اضطراب زیاد داشتم ، یکی‌ اینکه رفته بودیم با شوشو کفش راحت بخریم برای من چون پاهام آروم آروم داره مثل کوکو میشه ، برگشتیم دیدیم ماشین نیست ، خدا میدونه چه حالی‌ شدیم بعد فهمیدیم که جرثقیل برده چون ۲۰ متر با تابلوی ایستگاه اتوبوس فاصله داشته ، بعد که برگشتیم خونه دیدم یخچالم همهٔ چراقهاش خاموشه و روشن هم نمیشه ، این دیگه غیر قابل قبول بود ، به خیر گذشت چون بعد فهمیدیم عیب از محافظ یخچال بوده ، دیروز هم که دنبال کارهای بانکی شوشو بودم که دیدم یه مبلغ تپولی که باید ۸ فروردین تو حسابش می‌‌بود تو حساب نیست ، این یکی‌ دیگه خیلی‌ خوشگل بود ، چه حالی‌ شدم خدا میدونه ، زود پی‌ گیری کردم تو بانک هم دیدن که من باردارم و نفسم در نمیاد کلی‌ کمکم کردن بعد فهمیدیم شوشو خان حسابشون رو تو رسیده بانک اشتباه نوشتن ،دیگه بماند که وقتی‌ چشمم به چشم شوشو افتاد چه عکس‌العملی نشون دادم و دود قرمز از دماغم بیرون میومد .....

خلاصه هفتهٔ بسیار آرومی رو پشت سر گذاشتم ولی‌ خوب تو این همه درگیری این شیطنتهای شیرین بود که آرومم میکرد ،

در ضمن نی‌ نی‌ خانوم ما هنوز اسم نداره ،

                              

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:18  توسط پرنیان  | 

بهار دوست داشتنی

دیگه اخرهای فروردین ، و من تازه دارم مطلب مینویسم ، به قول شیما جون با سال ۸۹ خداحافظی کردم ولی‌ به سال ۹۰ سلام نکردم ،

سال ۹۰ عزیز سلام

الان دقیقا ۲۳ هفته و ۳ روزمه ، حرکتهای دخملی رو حس می‌کنم ولی‌ گاهی‌ که حرکت نمیکنه دیوونه میشم از اضطراب ، عسلی اگر بدونه که با هر حرکتش مامانش چقدر ذوق میکنه اینقدر این مامان رو منتظر نمی‌ذاره ،

یک خریدهأی برای خانومی کردیم ولی‌ اصلیهاش مونده ،باید با مامانی همین روزها برم خرید ،

از اونجأی که من همش نگرانم می‌خوام یک سونوی دیگه بدم ولی‌ خواهرم میگه ۲۸ هفتگی باید بری و الان لازم نیست ولی‌ فکر کنم یواشکی تو همین هفته برم ،

در مورد دکتر و بیمارستان فکر کنم برم بیمارستان مهر پیش خانم قأئم مقامی ، فعلا که مراقبتهام زیر نظر خواهرمه و خیلی‌ خوش می‌گذره

در مورد اسم نی‌ نی‌ جون ، خیلی‌ فکر کردیم ، دوست دارم اسمش کوتاه باشه و خوش آوا ، از اسمهای ناا متعارف زیاد خوشم نمیاد ، فعلا که با شوشو به توافق رسیدیم سر اسمهای نیکی‌ ، نیکتا ، تارا ولی‌ باز مطمئن نیستم

دعأئ که همیشه تو ذهنم هست اینه که خدایا یه نی‌ نی سالم بهم بده و دوم اینکه‌ای خدای بزرگ همهٔ منتظرها رو به آرزوشون برسون ،

                   

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 18:51  توسط پرنیان  | 

خدا حافظی با سال ۸۹

ساله ۸۹ هم با تمام خوبیها و بدیهاش تااا چند ساعت دیگه تموم میشه ،زندگی‌ چقدر زود می‌گذره ،پارسال تو عید فقط به این فکر بودم که زودتر این ۱۳ روز تموم بشه و برم پیش دکتر اقصی برای لاپاراسکوپی ،حالا امسال تمام فکرم اینه که از این دختر خوشگله به بهترین صورت نگهداری کنم تااا به دنیا بیاد ، متاسفانه فشار خونم یه کم بالاست ، از دیروز این مساله بد جور فکرم رو مشغول کرده ، همه چیز رو به خدا میسپارم 

امیدوارم سال ۹۰ برای همه سال خوبی‌ باشه یک سال پر از موفقیت سلامتی و شادی ، که از همه مهمتر سلامتیه .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 16:35  توسط پرنیان  |